انتخاب واحد نیم‌سال دوم و …



سلام!
امیدوارم که امتحان‌ها [تا این‌جا] خوب بوده باشه و نشده باشید!


همون‌طور که باخبر هستید (؟!) انتخاب واحد نیم‌سال دوم ۹۰-۱۳۸۹ از ۹ تا ۱۱ بهمن -با شماره‌ی دانشجویی جدید- و از طریق سیستم الکترونیک اداره آموزش دانشگاه علوم پزشکی تهران هست!
†: برنامه‌ی هفتگی نیم‌سال دوم ۹۰-۱۳۸۹
‡: جهت آگاهی از شماره‌ی دانشجویی جدید، به اداره‌ی آموزش علوم پایه مراجعه کنید. (یا، در صورت عجله‌ی بیشتر، با بنده تماس بگیرید!)


این هم نتایج امتحان‌های میان‌ترم:

فیزیولوژی ۱

ژنتیک

آناتومی ۳
توضیح: امتحان میان‌ترم آناتومی ۳ از ۷ نمره بود، ولی علاوه بر یک نفر از دوستان که نمره‌ی کامل رو گرفته، دو نفر دیگه هم موفق به کسب نمره‌ی ۷.۳ شدن!


و در آخر، بد نیست بدونید دامنه‌ی iums881.ir حدود دو هفته‌ی پیش یک-ساله، و تا تاریخ 2016-01-14 تمدید شد!


موفق باشیم!
فعلاً…

Posted in دسته‌بندی نشده | 24 Comments

موضوع انشا: توافت‌های ایران و خارج!

پدرم همیشه می‌گوید ” این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند” البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید “در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند” مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم… البته آقسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت “محمدرضا گلذار” رعیس جمهور می‌شد و “مهناز افشار ” هم معاون اولش می‌شد. شاید “آمیتا پاچان” و “شاهرخ خان” را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید “تو به خر گفته‌ای زکی”. ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من.

Posted in دسته‌بندی نشده | 36 Comments

یلدا

♑ ♐ ♑ ♐ ♑ ♐ ♑ ♐ ♑ ♐♑ ♐ ♑ ♐ ♑ ♐ ♑ ♐ ♑ ♐

بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین، بر شما مبارک!

Posted in دسته‌بندی نشده | 6 Comments

حج حسین(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

…اما حسین- درود خدا بر او- در شرایطی است که حج عادی نمی تواند گزارد. او با خانه راز نمی تواند گفت. او با منزل معاشقه نمی تواند کرد. چاره ای نیست جز آنکه از خانه به صاحبخانه در آید.

او از کعبه راه را کج می کند اما نه به این دلیل که حج نکند یا نیمه کاره کند. او در جایی ایستاده است که حجی چون دیگر حاجیان او را راضی نمی کند.

او باید حجی کند که چشم بنیانگذار خانه خیره بماند و انگشت حیرت حج گزاران تاریخ در دهان.

او به دنبال کاملترین حج می گردد، زائر خانه بودن قانع کننده نیست. استلام حجر الاسود⁽¹⁾ هر چند دست دادن با خداست اما نه برای آنکه دستهای خدا ملتهب در آغوش گرفتن اوست. او مشتاقانه به دیدار صاحبخانه می شتابد بی آنکه هیچ یک از رموز خانه را فرو گذارد.

زیارت خانه را به لباس احرام⁽²⁾ در باید آمد.

حسین-سلام محرمان واقعی بر او- در میقات⁽³⁾نینوا به لباس سرخ نادوخته ی عشق محرم می شود و تازه این احرام نیز همه ی احرام او نیست. آن لباس کرباسی سپید که از فاطمه (س) به یادگار مانده است چطور؟ شاید، اما او را غیر از همه ی این احرام ها،احرام دیگری است. احرام سرخی که در قتلگاه تن پوش حسین می شود.

حاجیان ،لبیک را از میقات آغاز می کنند و کعبه را که می بینند لب فرو می بندند.⁽⁴⁾

شاید بتوان دریافت که حسین-سلام دلسوختگان بر او-لبیک را از کجا آغاز کرده است ، اما کسی نمی داند که او در کجا لب از لبیک فرو بسته است. چه دیده است که نیاز به لبیک را مرتفع دانسته است.

حاجیان به خانه که می رسند پاسخ آمدم – به در خواست بیا- را که دیگر تکرار نمی کنند. او در کجا به کجا رسیده است که آمدم را در حنجره فرو خورده است.او چه دیده است؟ این را نمی دانم و نمی دانم که حسین-سلام الله علیه- در کجا و به دور چه کسی طواف ⁽⁵⁾ کرده که این چنین نمازش⁽⁶⁾ را اقامه می کند.

بعد از طواف و قبل از سعی نوشیدن از آب زمزم مستحب است. این را هم نمی دانم او چه کرده است.

حسین-جان ساعیان مخلص به فدایش- در میان صفا و مروه سعی ⁽⁷⁾ نمی کند. سعی او میان خیمه و میدان است، در زیر شعله های سوزان آفتاب.

اگر از اصطکاک پای اسماعیل آب جاودانه زمزم جوشیده است؛ از اصکاک پای اصغر تشنه در کربلا خون جاودانه می جوشد. اینجا نه زینب و اصغر و حسین –سلام الله علیهم- به آب متقاعدند و نه خدا راضی می شود که بر آتش عشق دلسوختگان ، آب بریزد. حسین به یاد دارد که خدا قربانی را از ابراهیم نپذیرفته است و یکی از نگرانی های عظیم حسین در عاشورا همین است. به همین دلیل آنگاه که اسماعیل حسین-روحی فداه- از آغوش پدر به آغوش خدا عروج می کند و قربانی⁽⁸⁾ قبول درگاه می افتد، حسین- سلام فرزانگان تاریخ براو- شاید از شعف ، خون از گلوی کودک شش ماهه بر می دارد و به آسمان می پاشد.

و اکنون نوبت تقصیر ⁽⁹⁾ است .

زدن موی سر وگرفتن ناخن ، حلق و تقصیر من وشماست.حسین- درود ابراهیم بر او و سلام اسماعیل- آنچنان عاشق است که ناخن نمی گیرد – انگشتر می گیرد، انگشتری مزین به خون وانگشت.

حلق من وشما کوتاه کردن یا تراشیدن موست، آنکه آتش عشق جانش را گداخته و خاکستر کرده است که موی از سر نمی شناسد. او از حنجره حلق می کند و محاسن سپید به سرخی خون حلق می آراید.

حسین حلق و تقصیر هم کرده است اما سعی ⁽°¹⁾ هنوز نیمه کاره است.

آتش اشتیاق ، جگر حسین- سلام الله علیه- را کباب کرده است. بار آخر سعی را چگونه به انجام رساند؟! ملکوتیان خیمه حسین-جان عالمی به فدایش- گمان برده اند که حسین در صفای قتلگاه مانده است ، آنگاه که بار آخر سعی را ذو الجناح بی حسین آمده است.

ولی…اما…آن لحظه که سر حسین هروله کنان بر بالای نیزه ها درخشید دریافتند که نه، بار آخر را حسین-شمع جاودان آفرینش-سرجدا، پیکر جدا، اخگرجدا، مجمرجدا، سعی می کند. بند از بند استخوان عاشق دلسوخته در این سعی جدا گشته است.

بابی انت وامی، لقد عظم مصابی بک، فاسئل الله الذی اکرم مقامک واکرمنی بک، ان یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور من اهل بیت محمد صلی الله علیه واله

پدر ومادرم بفدایت ، به راستی که مصیبتت بر من بزرگ شد، از آن خدایی که مقام تورا گرامی داشت و نیز گرامی داشت مرا به خاطر تو ، می خواهم که خونخواهی تو را در رکاب آن امام یاری شده از خاندان محمد –درود خدا بر او و خاندانش- روزیم گرداند

ایام سوگواری سالار شهیدان بر دوستان تسلیت باد

التماس دعا

Continue reading

Posted in دسته‌بندی نشده | 13 Comments

و خدا پاییز را آفرید تا…

دستهایش را پنهان کرد پشتش . ترسیده بود از چشمهایش می شد خواند که پشیمان است مثل … نه آن موقع هیچ کس مثل او پشیمان نبود نه خری  نه سگی و نه حتی انسانی تنها یک آدم ایستاده بود که هیچ کس مثل او پشیمان نبود که دستهایش بوی تند سیب می داد یا شاید گندم نمی دانست نفسش بالا نمی آمد نمی توانست تشخیص دهد تنها چیزی درون دلش می گفت نفرین به این میوه ممنوعه … دستهایش را پنهان کرده بود ولی می دانست می دانست ببخشیده نخواهد شد خدا برای ببخشش عزیز ترین بنده اش زمان می خواست زمان چه حرف غم انگیزی …. زمان …. آن زمان یقین دارم که دلش می خواست زمان بایستد و تنها یک بار دیگر بتواند نگاهی به خدا بیندازد یک نگاه عمیق که دلش را بخواند که بفهمد بخشیده خواهد شد یا نه؟ بهشت تنها برای او بود و او خوب می دانست بهشت تنها می ماند بهشت تنها برای او درخت و گل و چمن و میوه و رود نبود بهشت زادگاه پاک آدم بود بهشت تنها بهشت آدم بود …. زادگاه آرامش جایی که برای یک لحظه احساس کردن خدا لازم نبود این همه صدایش را بلند کند جایی که لازم نبود با هزار آداب به پروردگارش ادای احترام کند و مهمتر جایی که دوستش داشت نه نمی توانست به جوانه های نورسته ی بهشت خیانت کرده باشد

نمی توانست اینهمه دلش را زیر پا گذاشته باشد بهشت داشت از پشت چشمهای خیسش طغیان می کرد انگار که رودها داشتند سیل می کردند و نگاهی به آدم گفت باید رفت آدم ایستاده بود و از روی شانه هایش دردی احساس می شد دردی مثل آنچه فرشته ها برای درآوردن بال می کشیدند احساسی که هیچ گاه احساس نکرده بود بهشت درد نداشت بهشت به انتها رسیده بود بهشت زیر چنگالهای حریص ابلیس داشت از آدم گرفته

می شد خدا به آدم بال داد که برود و زمان را آفرید که فراموش کند خدا بهار را آفرید و آنوقت آدم را به زمین سپرد تا آدم احساس دلتنگی برای زادگاه پاکش نکند و بعد کم کم پاییز را آفرید تا آدم بفهمد با زادگاه آرامش بهشت چه کرده …..

Posted in دسته‌بندی نشده | 42 Comments

رنج…!

-چی کار داری می کنی؟
-داستان می خونم.
-آهان! چرا گرفته ای پس؟ چیه مگه؟
-کافکاس!
-که چی مثلا این مزخرفات و میخونی؟! باز توهم پوچی و رنج و اینا زدی؟
لبخند می زنم….
-نمیدونی چه حالی میداد اگه توهم بود! آخه تموم می شد یه روز بالاخره!
صدای آهنگ میاد:
” حتی رنج حتی زرتم المقابر”
-هست عزیزم خبر نداری! ول کن این زندگی فلاکت باری که واسه خودت درست کردی رو! چی می خوای از جون دنیا؟ خوش باش، همش دو روزه!
-هیچی به خدا! خودِ لعنتیش دست از سرم بر نمی داره! تا میام یه نفسی بکشم یه گونی سوالِ بی جواب می ریزه جلوم که برمگردونه تو عالم سردرگمی!
-مشکلت همینه دیگه.زیادی سوال می کنی! گوش کن! دنیاس! داره میگه همینی که هست می خوای بخواه نمی خوای بخواه!!
می خندم…
-خب آخرش که چی؟! این همه زور می زنیم یه گوشه ی این معما رو بفهمیم چیزایی که فهمیده بودیم هم یادمون میره! نه… شایدم اصلا چیزی نفهمیده بودیم کلا!!
-الان چی می خوای دقیقا؟!
اون شعره یادته مصرع اولش این بود “از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟”
-اوهوم!
-حالا گیریم بر فرض محال فهمیده باشیم از کجا اومدیم و به قول این شعره از بهر چه! چرا نمیذارن کارمونو بکنیم پس؟!
-خودت جلوی خودتو گرفتی کسی کاریت نداره!
-جان مادرت دوباره این حجاب نفس مفس و اینا رو شروع نکن بدتر قاتی می کنم!!
-چی بگم؟ نمی فهمی دیگه!…کامپیوتر و نگا کردی؟ چند نفر پی ام دادن مثل اینکه!
-چی گفتن؟
-چته باز؟!!
بلندتر می خندم…
-واسه استاتوس ام ِ!
-چی گذاشتی مگه؟….”باز این دل سودایی ام آغاز فسون کرد”
می خنده…!
جنبه نداری آهنگ گوش نکن خب!
آروم تر می خندم…
-کاش می شد تکلیفمونو معلوم کنن! اگه قراره هیچی نبینیم و نفهمیم، ولمون کنن ما هم بیخیال شیم به زندگیمون برسیم!
-معلوم میشه نگران نباش!!….
شام خوردی؟!
-نه خوابم میاد!
-برو بخواب پس!
-نمی شه آخه!!
-چرا؟
-تو یکی از کتاب دینی های دبیرستان،یادم نیست کدومشون، نوشته بود هرچی معرفت و آگاهی آدما بیشتر می شه دردا و بی قراری هاشونم بیشتر میشه! حالا از شانس گند ما این بی قراری ِ صاف اومده خِر ِ ما رو چسبیده که از اول تا آخرش هیچی نفهمیدیم!!
می خندم…بلند…تلخ….
-خوب میشی ایشالا! شب بخیر!
-شب بخیر!

صدای محسن نامجو می پیچه تو سرم…
افلاک که جز غم نفزایند دگر….
افلاک که جز غم نف……..
افلاک که ج……..
اف…..
خوابم برده انگار.

Posted in دسته‌بندی نشده | 79 Comments

عمیق باش و سخت!

تو راقسم به لحظه های پاک

به افرینشم ز خاک بگو چرا؟

!!چرا زمین فسرده است؟

و قلب پاره پاره اش بدون نبض و مرده است؟

بگو چرا تمام شد خروش تو نیاز من؟

در اوج خود رها شده نهان من و رازمن

تو فرق کرده ای؟ که نه! بشر چرا سقوط کرد؟

خدا! ندید جا نخورد و باز هم سکوت کرد؟؟

تو در میان قلب من نشانی از ستایشی

جهان سیاه گشته است و باز فکر سازشی؟

جهان نفس نمی کشد و سالهاست مرده است

تعفن و نجاست است که خورده است و مرده است

ولی هنوز جاری است نشانی ازتو می دهد

در این سکوت مرگ بار فغانی از تو می دهد

به اشک های تو هنوز پر از ایمان و مدرکم!

حیف که بی توانم و شبیه یک مترسکم!!!

Posted in دسته‌بندی نشده | 34 Comments

تولد وبلاگ و ادغام دانشگاه!!

درست ۴۸ سال بعد از بزرگ‌ترین و نیرومندترین انفجارِ هسته‌ای تا کنون(Tsar Bombaوبلاگِ دانشجویانِ پزشکی ورودی مهرِ سالِ تحصیلی ۱۳۸۸-۸۹ دانشگاهِ علوم پزشکی ایران گشایش یافت!
روز گذشته، درست یک سال پس از ۸۸/۸/۸، زادروزِ یک‌سالگی «دانشجویان ایرانی» بود!


۱۹ نویسنده، ۶۷ نوشته، و نزدیک به ۳۰۰۰ دیدگاه، هرگز «میسر نبود مگه با تلاش ها، ممارست ها، عرق ریختن ها، و خون دل خوردن های دوستامون…»! [۱] از شما متشکرم!
آرزو می‌کنم کارِ این وبلاگ مثل گذشته و بدون دشواری‌هایی مانندِ  و ادامه پیدا کنه و همراه با بازگشتِ نویسنده‌ها باشه!


و یک سال پس از گشایشِ این وبلاگ و ادغامِ دو شرکت هواپیمایی Northwest Airlines با Delta Air Lines، وظایفِ دانشگاهِ علوم پزشکی و خدماتِ بهداشتی درمانی ایرن به سه دانشگاهِ دیگر واگذار شد!

تمامی واحدهای آموزشی، پژوهشی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ایران به دانشگاه علوم پزشکی تهران، کلیه فعالیت های بهداشتی درمانی دانشگاه علوم پزشکی ایران واقع در استان البرز به دانشکده علوم پزشکی کرج، و کلیه واحدهای بهداشتی درمانی دانشگاه علوم پزشکی ایران نیز به دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی منتقل می‌گردد.[۲][۳]

شماری یا شدن! و برخی هم نظری نداشتن!

ولی دکتر آقاجانی –مدیرکلّ وزارتیِ وزارت بهداشت، درمان، و آموزش پزشکی– گفت: «دانشجویان و اساتید دانشگاه نگرانی نداشته باشند چرا که در موقعیت بهتری ادامه تحصیل می دهند.»[۴]

و دکتر لاریجانی –رئیس دانشگاهِ علوم پزشکی تهران– هم در پیامی «به مناسبت ادغام واحدهای آموزشی، پژوهشی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ایران به دانشگاه علوم پزشکی تهران» گفت:

«به هر ترتیب، فضای جدید به وجود آمده عرصه‌های نوینی را پیش روی دانشگاهیان قرار می‌دهد که می‌توان در سایه آن پاسخگویی بهتر به نیازهای سلامت مردم و حضور مؤثرتر در عرصه‌های منطقه‌ای و بین‌المللی را شاهد بود.
اینجانب مقدم کلیه عزیزانی را که در این راه خطیر فرصت همراهی آنها فراهم شده صمیمانه ارج نهاده و خدای بزرگ و لایزال را سپاسگزارم که در این لحظات ارزشمند، فرصت تلاش مشترک برای تحقق اهداف متعالی توسعه کشور فراهم شده است.
اطمینان دارم اساتید بزرگوار و دانشجویان عزیزی که از این پس اعضای محترم هیأت علمی و دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی تهران محسوب می شوند در کنار همکاران دیگر خود آینده‌ای درخشان در عرصه‌های آموزشی و پژوهشی و ارائه خدمات بهداشتی درمانی را رقم خواهند زد.»[۵]

به هر روی هم‌اکنون دانشجوی دانشگاهِ علوم پزشکی تهران هستیم؛ امیدوارم این ادغام مایه‌ی «موقعیت بهتر ادامه تحصیل» و «پاسخگویی بهتر به نیازهای سلامت مردم» بشه!

هومن.


  1. عباسی شرقی، سینا. فی البدیعه… یا …. دانشجویان ایرانی. ۸ آبان ۱۳۸۸.
  2. واحد هاي آموزشي،پژوهشي و دانشجوئي دانشگاه علوم پزشكي ايران به دانشگاه علوم پزشكي تهران منتقل شد. وب‌گاه وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی. ۷ آبان ۱۳۸۹.
  3. انتقال واحد هاي بهداشتي درماني دانشگاه علوم پزشكي ايران به دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي. وب‌گاه وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی. ۷ آبان ۱۳۸۹.
  4. سرنوشت دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی ایران پس از انحلال/ همه خوشحالند. خبرگزاری مهر. ۸ آبان ۱۳۸۹.
  5. پيام دكتر لاريجاني به مناسبت ادغام واحدهاي آموزشي، پژوهشي و دانشجويي دانشگاه علوم پزشكي ايران به دانشگاه علوم پزشكي تهران. وب‌گاه روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی تهران. ۸ آبان ۱۳۸۹.
Posted in دسته‌بندی نشده | 285 Comments

نینجا!سوالا کیلو چنده؟؟؟؟؟

در طی یک سری حملات استراتژیک و کماندو-نینجایی به دفتر اساتید و انواع پاچه خاری،خواری با دانشجویان وردست و انواع دودر زدن ها و عملیات های جاسوسی و کمک عده ای خیر که هزینه قبول کردن وبرای این جانب تجهیزات عالی نظیر طناب برای آوزان شدن از سفق،بستن دست پای استادان تهیه کردن بنده مفتخرم که با نهایت مسرت اعلام کنم که سوالات مهم میان ترم را کشف کردم که به شرح زیر است:

آناتومی :

ضلع شمال شرقی کنار تحتانی نیمه ی چپ سطح فوقانی استخوان مندیبل با کدام استخوان زیر مفصل است ؟
1- شریان براکیال   2- عصب اوبتراتور داخلی    3- عضله پریفرمیس 4-  استخوان فرونتال میانی

تغذیه :

مقدار سبزی مورد نیاز جهت تهیه قورمه سبزی  برای 4نفر از اعضای خوابگاه چه مقدار می باشد ؟

1-   1/23586859  کیلو      2-  23586862/1مگا کیلو    3-  23586861/1 کیلو 4-  23586860/1 کیلو

ژنتیک

زنی با بیماری سرماخوردگی شدید و گرفتگی بینی با مردی مبتلا به آنفلوانزا ی نوع A ازدواج کرده است . احتمال بیماری ایدز در نوه ی پسری خواهر زاده ی این مرد چند درصد است ؟

1- 00250038/0    2- 00250032/0       3-00250035/0      4-100

در جامعه ای همگون با ضریب انتقال 25%برای تالاسمی و 30%برای افتادن درس اگر مردی که درسی را نیفتاده با زنی که مشروط شده ازدواج کند به احتمال چه قدر بچه شاندیز نشین می شود؟؟؟

1-0.00000025 2-0% 3- هردو!  4-کلا شاندیز میشینه دیگه!

در دانشگاه ایران در دم سلف مامور کمیته ایستاده است به چه احتمالی آن مامور به شما گیر نمی دهد؟

1-0.00000003% 2-0.0000001  3-ربطی نداره کلا گیر میده 4-به تو چه

جنین شناسی :

در روز 145 حاملگی ساعت 5:32 بامداد  چه اتفاقی می افتد ؟

1-   اتفاق خوبی می افتد .   2- اتفاق بدی می افتد  3- اتفاق خوبی نمی افتد  4- اتفاق بدی نمی افتد

2-   در روز 50 حاملگی در ساعت سوم روز در حالی که مادر به برنامه به خانه بر می گردیم توجه می کند جنین مشغول چه کاریست؟؟؟

1-گوش کردن موسیقی   2-چت کردن با جنین دختر کوچه بغلی 3-دیدن فوتبال 4-خوابه

3-   در اواسط دوران بارداری مغز جنین چ مودلی ست!؟

1-فندقی 2-گردویی  3-بستگی داره بچه کی باشه 4-پوک

4-در طول دوره جنینی |،جنین چند پیچ می خورد؟؟؟

1-34     2-66  3-فیتیله پیچ می شود 4-هیچ کدام

در کدام روز حاملگی جنین به فیس بوک رو می آورد؟

1-12 2-کلا فیس دوس داره 3-31 4-سراغ این چیزا نمیره جنین

) بهداشت :

تعریف سلامتی از نظر WHO چیست ؟

1- نداشتن بیماری     2- داشتن سلامتی    3- هر دو مورد       4- هیچ کدام

استاد شجاعی چه شکلیست؟

1-کی هست؟  2- مال چه درسیه؟ 3-خانم خوبیه 4-کلاسش تو فرحزاده؟

قبل از خوردن غذا به توصیه who از چه مایع دستشویی باید استفاده کرد؟

1-اوه  2-تاژ 3-مگه دستم میشورن؟؟؟ 4- هر چی آقامون بگه!!!!!

دوستان عزیزی که مایل به دریافت مجموعه کامل سوالات می باشند ؛ مبلغ 2000000 تومان به حساب 091۷۱۴۰ بانک رفاه شعبه خیام به نام  IUM881 واریز نموده تا در اولین فرصت برایشان ارسال گردد

Posted in دسته‌بندی نشده | 34 Comments

من دارم قوز در می آرم…!

به نام خدا

هر صبح…قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید…و فریاد بزند که من قوی هستم…از جایم بلند می شوم…به اشک های دیشبم پوزخند می زنم…تمام کسانی را که دوست دارم بیدار می کنم…برای صرف صبحانه به آشپزخانه می برم…در را به رویشان قفل می کنم…و همه ی آنها می فهمند که گول خورده اند، آنجا حمام است، آن هم حمام آب سرد…همه چیز را آتش می زنم…سرم را می تراشم…داد می زنم…من قوی هستم…خورشید می ترسد…و دیگر بیرون نمی آید…
سررسیدم را روی میز می بندم و سرم را کجکی روی آن می گذارم، انگار کلی خسته شده ام. فریاد فرهاد در اتاقم طنین انداخته: “تو فکر یک سقفم…”، لابد خیلی هنری شده ام، بله، من یک دانشجوی روشنفکرم…
دانشکده غلغله بود امروز،یک عالمه آدم های جوراجور جدید آمده بودند که ابن سینا را بکنند پاتوقشان.حسی در درونشان گوشزد می کرد که آزاد شده اند، آخر اینجا دانشگاه است، از دست بند و زندان بان خبری نیست، زبان حرف های اندیشه را تکرار می کند!
کوچکتر که بودیم، تصور می کردم آدم ها هیچ سقفی بالای سرشان ندارند، حتی سقفی که فرهاد تا حلق در گوشم داد می زد، و چه راحت می شود بزرگ شد، ولیکن این روزها که عنفوان جوانی می خوانیمش می بینم که ای دل غافل، نه تنها یک “سقف بی روزن” بالای سرم قرار گرفته، بلکه ارتفاع این سقف روز به روز در حال کم شدن است و در نتیجه احساس می کنم از بس مجبور شده ام خودم را خم کنم تا سرم به سقف نخورد، دارم قوز در می آرم…!
بعدها که تقریباً اوایل عنفوان جوانی به حساب می آمد فکر کردم که مگر کنج عزلت چه دارد که آن هایی که خیلی می فهمند همه می روند آنجا ساکن می شوند و تازه هیچ آثار و تحرکی هم ندارند؟!حالا حدس می زنم آنقدر سقفشان کوتاه شده که دیگر حسابی قوزی شده اند و حالی برای حرف زدن ندارند.کنج عزلت نشینانِ قوزیِ بیچاره. به قول شاعر: آه!
خدایا حتماً فرهاد آنقدر کوچک مانده بود که دیگر مطمئن بود سرش به سقف نمی خورد یا شایدم آنقدر قوزی شده بود که ترجیح داد سقفی در کنج عزلت اجاره کند!
خدایا چرا این سقف من هر روز کوتاه تر می شود… کمی هوای تازه از کجا می توان یافت…؟

Posted in دسته‌بندی نشده | 36 Comments