جاده…!!!!!

راه می رویم….
زیر آسمان آبی….
روی سنگ فرش زندگی…
سنگ هایی از جنس زمان زیر پایمان خورد می شوندو ما… ما همچنان می رویم…
به امید دیدن آن سمت کوچه…
به امید دیدن آسمان آبی تر…
به امید دیدن لحظه پر شدن چشم ها از اشک… نه اشک غم!!! اشک شادی…
به امید فراموشی گذشته…
به امید نگاه نکردن به سنگ های له شده….
و تجربه سنگ های نو…
.
.
.
یا بنده آینده ایم یا گذشته…
شایدم بنده تکرار…
حالمان بیشتر نیاز دارد… وقت… حوصله… شوق…
آسمان همچنان آبی است…
شاید خنده همین جاست…
شاید آن رویا های آن سمت کوچه همین جاست….
شاید…..
شاید… این آخرین لحظه زندگی است…
شاید….. این لحظه ی همه ی دارایی ما از آینده و گذشته و همه ی همه ی زمان است….
شاید این جا آخرین فرصت توست برای همه ی چیز هایی که از زندگی می خواهی…
برای پرواز برای آزادی برای عشق…
پ.ن:بعد کلی وقت جدن نمی دوستم چی بنویسم… ببخشین اگه واگه واگه ……..

17 دیدگاه دربارهٔ «جاده…!!!!!»

  1. و جاده عروسم شد
    من از همه چیز جز غرور خالی شدم
    پس من به او اعتماد کردم
    و او مرا شگفت زده نگاه می دارد
    و هر نیازم را بر طرف می سازد

    و با غبار درون گلویم آرزو می کنم
    که تنها دانستنی ها را حفظ کنم
    در این بازی تو همچنان یک برده ای

    ولگرد، خانه به دوش ، عیار ، الاف
    به من بگو کدام خواهی بود

    metallica
    Wherever I May Roam

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *